تبليغاتX
پاسارگاد


پاسارگاد

سوته دلان

وخدايي كه در  اين نزديكي است !

سلام !

روز هشتم  از ماه  هشتم در سال ۸۸ يعني :

تجلي يه نياز يه راز يه گوشه چشم شايدم يه حاجت آخه امروز روزي كه همه منتظر بودند منم نزديك نزديك اونم نزديك يه گنبد طلا با دو تا گلدسته و صدايي كه هر گوشه اش مي شنوي يكي ميگه : خونه ، كار ، عشق ، پول ، ولي من ميگم : فقط خودت يعني حالا كه ۸ / ۸/۸۸ شد تولد هشتمين اختر تابناك شمس الشموس آقا علي ابن موسي الرضا ( ع ) براي من گنه كار همين تقارن مبارك توي تقويمم بسه من عيدي خودمو ۱۵/۱/۸۸ توي حرم صحن انقلاب گرفتم ....

                                                            عيد مبارك

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388| ساعت 11:23| توسط حسين زاده| |

به خدا گفتم:

آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.

او گفت:

آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟

پاسخ دادم :

بلی.

خداوند فرمود:

هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.

در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.

5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.

خداوند در ادامه فرمود:

آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !

از او پرسیدم :

من چقدر قد می كشم.

در پاسخ از من پرسید:

بامبو چقدر رشد می كند؟

جواب دادم :

هر چقدر كه بتواند.

گفت:

تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.

ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !

پس هرگز نا امید نشو !

آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388| ساعت 14:38| توسط حسين زاده| |

و خدايي كه در اين نزديكي است .....

شايد يه كاري كردم حتما تا خطايي نكني تا غفلت نكني يادشون نميره آري من غفلت كردم و اين شبها بايد بشينم خونه آخه آدمي به آلودگي من كه حق نداري تذكره مشهد بگيره حق نداره شب قدر بره صحن قديم و دعاي جوشن كبير  گوش كنه !!  بس ۳ سال آقا طلبيد و لطف و شرمنده ات كرد نفهميدي و گناه و توبه شكستن .... پس بسوز و زار بزن !!

 اغنيا مكه روند و فقرا سوي تو آيند              قربانت شوم آقا كه حج فقرائي  ...

همه شب برآستانت شده كار من گدايي              به خدا كه اين گدايي ندهم به پادشاهي

به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند               كه تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي    

 امشب يه دختر خطاكار و سياه دل از شما مي خواد براش دعا كنيد ميگن دعاي مومن در حق ديگران مي گيره ...

آقا جان شرمنده ام !! كه خواستم جسارت كنم بيام حرم آقا امام رضا ( ع ) شما به عزيزي اين شب ها منو ببخشيد شما كه قاتل خودتون رو بخشيديد من سراپا تقصير رو ببخشيد

                              يا حق التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388| ساعت 23:11| توسط حسين زاده| |

و خدايي كه در اين نزديكي است !!

سلام اي كهنه عشق من ، كه يادت هميشه پابرجاست ....

يه لحظه كوتاه يادم رفت كه خدايي در اين نزديكي است ، رفتم يه جايي كه نه گرم بود نه سرد فقط از ترس ميلرزيدم ، جايي كه توان ايستادن نداشتم و تنها چيزي كه ميزبانم داشت هوس بود و بس !! چشمهاش قرمز بود و از توي اون چشمها پوچي و بي حسي  !! فقط با نگاهش داشت تمام بدن رو مي بلعيد بايد فرار ميكردم ولي نشد ، تا اينكه درد ، ترس و خاموشي و بعد .... من موندم يك بار گناه ديگه ميزبانم رو نديدم تا يه روز كه دوتا چشم قهوه اي و يك لب خندون اومد توي دنياي تاريكم بدون اينكه بدونه شد بخشي از زندگي مي ترسيدم توي چشماش نگاه كنم و اون با هوس اش منو قورت بده ولي تا نگاه كردم خودم رو زيباتر از هميشه و خندان ديدم دل بستم عاشق شدم و فهميدم كه زندگي چيزي بيشتر از هوس است و بس ....

 

ايران من !! من عزادار توام عزادار تويي كه با تمامي عظمتت در برابر مغول و ترك و تاز و عرب سر خم نياوردي ولي حال با تني رنجور و بدني تكه تكه مي بيني كه جوانه ها را پرپر كردند و به جان ناموست افتادند اي مام من اي ايران هميشه سبز من  اگر مستي اسكندر و معشوقش تخت و تاج پادشاهي ات را به آتش داد اگر خونخواري مغول كاشانه ها را ويرانه كرد اگر قراردادهاي چشم بسته ها زمين ات را به بهايي اندك فروختند اگر خليج تا ابد فارس ات را مي خواهند مال خود كنند اگر آنان خط ات زدند اگر .... ولي تو به حرمت ذره ذره بدن كوروش كه در خاكت جان دارد از پا نيفتادي !! آري من عزادار توام تويي كه مي دانم  كوروشي ديگر مي خواهي تا دوباره برپا خيزي ، كوروش اي پدر ايران من برخيز كه به اسم عدالت به اسم آزادي و سبز نبودن ايران و ايراني ناموست را به يغما بردند آري برخيز كه ديگر ترك و تاز مغول اسكندر نيست برخيز كه قدرت در دست مستاني است كه خون آريايي شان يخ زده است ...

                                                                       يا حق  

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388| ساعت 13:43| توسط حسين زاده| |

و خدايي كه در اين نزديكي است !!

(( من بودم و يك شماره و دنيايي حرف ، من بودم تمامي كلمات من بودم دلداري دادن ها من بودم و لحظه هاي منتظر ولي فقط من بودم اون نبود !! حالا اي آبي من  !! باز من خواهرانه براي تو دعا ميكنم تويي كه وقتي گناه در دلم رخنه كرد با صدايت و  خنده هايت مرا از گناه رهايي  دادي كساني كه دوستت دارند گفتند : اين عشق نيست احساسي گنگ است و پوچ مگر بي ديدن مي شود دوست داشت !! ))

اين چند خط و .......... براي آبي ما دلمون شكست و گريه كرديم كه با هر قطره اشك ذره ذره اومدي بيرئن الان هم كه عزيزي دارم كه شد دنياي يك دختر همين و بس ...

 با تشكر از همه دوستاني كه به پاسارگاد من سر ميزنند مرسي اميدوارم قلم ناقص من و خط خطي هاي من به دردشون بخوره !!   آبي به پشت سرت نگاه كن حتما يك نفر اسم تو رو با هزار اميد و آرزو صدا ميزده ولي تو هرگز اون رو نديدي خوب نگاه كن !! علي يارت

                                                                                  يا حق

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388| ساعت 23:57| توسط حسين زاده| |

و خدایی که در این نزدیکی است .....

خداوندا..
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت
خداوندا..
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به اندازه تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

و به خاطر عطر نان گرم و برف هایی که آب می شوند

و به خاطر نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

 

شخصی را به جهنم می بردند .

در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد .

ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید .

فرشتگان پرسیدند چرا ؟

پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ...

او امید به بخشش داشت ...

خدايا شكرت كه غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشك را آفريدي
چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم اين واقعيت است ؛
من انقدر نمك نشناس هستم كه تنها تو را در غم هايم صدا مي كنم
چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد !!!!

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388| ساعت 22:53| توسط حسين زاده| |

و خدایی که در این نزدیکی است !!

برداشت آزاد !!

پس از زندگی که کردم و  فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.

به اطراف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." 
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.
 شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد." 
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر"
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است." 
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.
شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. " 
هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم." 
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش  جارى شد: 
"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست." 
هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."   
  امروز مدافع شما کیست ؟ 

آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟

شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388| ساعت 22:40| توسط حسين زاده| |

 و خدایی که در این نزدیکی است ....

 داشت یادم می رفت که نزدیک یکسالگی پاسارگاد منه!!  

امتحانات ! شلوغی ها و از تنهایی در اومدن همه و همه باعث شد یادم بره که یک ساله شدم و امروز روز غروب مردی بود که قرن ها جلوتر از زمان خودش به دنیا اومد مردی برای تمامی آیندگان مردی بنام : شهید دکتر علی شریعتی  استاد ! مبارز و رنج کشیده فردی که رنج می کشید چون مردم در جهل و نادانی خودشان غرق بودند و همه افراد خواب زده در دنیای پوشالی خود گم ... امروز همهستند !! استاد خوب که نیستی تا ببینی که صدای اعتراض سبز با گلوله ای سرخ در نطفه خفه می شود خوب که نیستی استاد چه خوب آرام بخواب که در این کشور که جانم فدای او خبری جز سکوت هولناک نیست ....

۱ - دنیا را بد ساخته اند

 

کسی را که دوست داری ٬ دوستت ندارد

 

کسی که تو را دوست دارد٬تو دوستش نداري

 

اما  کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ٬

 

به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند .

                                              

                                          و این رنج است

                               

                                                       زندگی یعنی این .

 

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

 

۲ - من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام 

 

 عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد 

 

 عشق به آزادی مرا همه ی عمر در خود گداخته 

 

  آزادی معبود من است 

 

 به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است 

 

 هر دردی بی درد است

 

 و هر مرگی حیاتی 

 

 مرا این چنین پرورده اند

 

من این چنینم

                          یا حق

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388| ساعت 22:48| توسط حسين زاده| |

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند .
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟



شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید

....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود .

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388| ساعت 14:58| توسط حسين زاده| |

و خدایی که در این نزدیکی است !!!

سلام !!

خوبی منم خوبم من همیشه محکوم به خوب بودن هستم !! باید خوب بود در جایی که همه لبخند به لب خشک می کنند تا چهره غم زده خود را در زیر سایه اش پنهان کنند و تو نفهمی که چه دردی می کشند در جایی که نان و جان می فروشند و آبرو می گذارند چه نیاز به فهمیدند ؟!  این جماعت محکوم به نفهمیدن هستند چون  چند قرنی است خود  را به کری و کوری زدند آن زمان که گفتند : قزاق قلدر باید شاه شود  ! آن زمان که چادر کشیدند و ناموس به زیر پا گذاشتند خواب بودند و خمار .... کسانی که تخت جمشید را به مستی اسکندر به آتش دادند چه نیاز به فهمیدند ! ترکمانچای و گلستان دادند و خون هم نژاد منو و تو ولی باز عده ای نفهمیدن چه نیاز به فهمیدند چه نیاز .... یادم است در سردترین ماه آخر سال که یک ماه به عید بود عده ای که بیدار بودند خانه تکانی که نه ملت تکانی کردند و شدند زنان و مردان ۵۷ بعد ۵۹ و یک روز شدند مردانی و زنانی از ۸ سال خون ... ولی باز عده ای خواب و گیج اند چه کسی می تواند این خواب زده را به بیدار شدن تشویق کند ؟؟؟؟  آیا کسی که ۴ سال مملکت را با مدرک دکتری اش مداوا کرد یا کسی که در جنگ زخم خورد و زخم نذاشت قدری بیدار فکر کن !! سید من برای تو چند خط نوشتم ! تو جزو کدام مردان هستی و چرا بعد این همه سال سکوت خود را شکستی به چه قیمتی هنوز چند نفری خوابند ؟؟

لحظه ای به ۲۲ خرداد فکر کن که  این بار می خواهیم به کجا برویم آیا خوابیم یا بیدار  ؟؟

                                         یا حق

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388| ساعت 23:6| توسط حسين زاده| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست